تبليغاتX
mehdirast

mehdirast

ادب

زندگي نامه ژان پل سارتر Jean Paul Sartre

«ژان پل سارتر» Jean Paul Sartre فيلسوف و نويسنده فرانسوي و بنيان گذار فلسفه اگزيستانسياليسم(1) در 21 ژوئن 1905 در پاريس متولد شد.

در دوران تحصيل در مدرسه ابتدايي و متوسطه شاگردي کوشا، موذي، ايرادگير و ديرباور بود.

در سال 1930 در رشته فلسفه از دانشگاه پاريس فارغ التحصيل گرديد و در دبيرستانهاي
«لوهاور»
(2) و «ليون» (3) مشغول تدريس فلسفه شد. پس از چندي براي تکميل بررسي ها ي فلسفي خويش رهسپار (آلمان) گشت و از نظرات فلاسفه ي بزرگي چون هايدگر (4) و هوسرل آگاه شد؛ اما چون قادر به تحمل تضييقات مولود حکومت هيتلري نبود به پاريس بازگشت و کار تدريس فلسفه را دنبال کرد.

در سال 1936 چند مقاله در تشريح عقايد خويش نوشت که در کتابي به نام «تخيل» جمع آوري گرديد. در سال 1938 کتاب «تهوع » (6) را منتشر ساخت. و بلافاصله چنان رواجي يافت که منتقدان انتشار آن را مهمترين واقعه ادبي سال شمردند. اين کتاب حاوي سرگذشت و انديشه هاي مردي است به نام «آنتوان روکانتن»(6) که در جستجوي علت و هدف وجود خويشتن است. اما نبايد پنداشت که اين رمان براي بيان و اثبات نکته هاي فلسفي نوشته شده است؛ بلکه سارتر مي خواهد تجربه شخصي خود را از زندگي بيان کند.

در سال 1838 نازيها او را بازداشت کردند و مدت 9 ماه وي را در بازداشتگاهي زنداني کردند. زندگي در اين زندان او را به نوشتن نمايشنامه اي  واداشت و اولين نمايشنامه او براي تقويت و تهييج روحيه هم    زنداني هايش به رشته تحرير در آمد. در سال 1940  سارتر آزاد  شد و بي درنگ در پاريس همکاري خويش را به صورت پنهاني با نهضت مقاومت ملي فرانسه آغاز کرد و با قلم مؤثر خود به نبرد با رژيم هيتلر و حکومت فرانسه که دست نشانده آلمان ها بود پرداخت.

در سال 1943 نمايشنامه اي به نام «مگسها» (7) نوشت که در آن «نازيسم» را به شدت مورد حمله قرار داد، کتاب «هستي و نيستي»(8) را هم سارتر در همين سال نوشت.

نمايشنامه ي «مرده هاي بي کفن» را که در سال 1946 نوشت چنان غوغائي به پا کرد که سبب بر گزاري تظاهرات متعدد در پاريس گرديد.

«جلسه سري» او نمايشنامه ديگري است درباره ي سه نفر که در جهنم يکديگر را زجر مي دهند.

اثر ديگر سارتر «روسپي محترم» (9) نام دارد و بازگو کننده ي شکنجه هايي است که در آمريکا به سياهپوستان داده مي شود.

در سال 1948 واتيکان کليه آثار ژان پل سارتر را گمراه کننده و ممنوعه خواند؛ اما سارتر کوتاه قد با آن عينک ذره بيني اش پشت سر هم آثار ديگري منتشر ساخت.

سارتر دنيايي خاص خود آفريد؛ شهرت و رواج آثار او خصوصاً بعد از جنگ اخير به درجه اي رسيد که کمتر روزي، در روزنامه يا مجله اي خبري از او منتشر نشود، يا در خطابه و نطقي بر زبان نيايد. تالارهاي شهر پاريس گنجايش جمعيتي را که براي شنيدن سخنراني هاي او ازدحام مي کردند، نداشت.

مجله دوران جديد که سارتر بعد از جنگ منتشر کرد گروهي از نويسندگان را که با آثار او انس و الفت داشتند، پيرامونش گرد آورد. از آن جمله خانمي را به نام «سيمون دوبووآر» بايد ذکر کرد، که خود نويسنده چيره دستي است، و نامش با نام سارتر پيوند يافته است.

در سال 1964 وي موفق به دريافت جايزه ادبي نوبل گرديد ولي آن را نپذيرفت.

سارتر مي گويد: آنچه من از زندگي دارم اين است که فقط زنده ام و اين امتياز خسته کننده اي است و بشر نبايد دراين گيتي جز به خود اتکا کند، او تنها و بي کس و سرگردان است و سرنوشتي جز آنچه خود به وجود آورده برايش وجود ندارد.

سارتر در آثار خويش که مي توان آن را در زمره ي روشن ترين و جاندارترين اثرات ادبي و فلسفي قرن به شمار آورد و به ويژه در - کتاب تهوع - نقش دنياي جديد را با تمام جراحات و آلام آن نقاشي مي کند و در کتاب سه جلدي « راه هاي آزادي »  قهرماناني را روي صحنه مي آورد که با رفتار و گفتارشان مرتکب کارهاي ناپسند مي گردند.

با آنکه سارتر پول زيادي از بابت حق التأليف آثارش دريافت مي کند، اما همواره در هتل به سر مي برد و غذاي خود را در کافه اي نزديک آن مي خورد، و شبها را با طرفدارانش در همين کافه مي گذراند.

کلمه اگزيستانسياليسم که به روش فلسفي ژان پل سارتر و پيروان او اطلاق مي شود در سال هاي  بعد از جنگ رايج ترين اصطلاح ادبي و مطبوعاتي شمرده مي شد که جوانان و مردم عامي و بي مايه آن را به نحوي ساده و ظاهري تعبير کردند و به صورتي مبتذل درآوردند. چندي قهوه خانه هاي پاريس براي جلب مشتري ، خود را مرکز پيرامون اين مسلک معرفي مي کردند. با اين که اکنون اين شور و غوغا فرو نشسته است اما هنوز «ژان پل سارتر» از فرمانروايان عالم ادبيات فرانسه به شمار مي آيد.

آثار او عبارتند از «کلمات» (10) ، «ديوار» (11) و «جنک در کوبا» وي در سال 1965 موفق به اخذ جايزه ي ادبيات نوبل شد ولي آنرا نپذيرفت. سارتر در سال 1980 پس از 75 سال زندگي درگذشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:21  توسط mehdi  | 

مقام عطار، دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

 

اگر قلمرو شعر عرفانی فارسی را به گونه مثلثی در نظر بگیریم، عطار یکی از اضلاع این مثلث است و آن دو ضلع دیگر عبارتند از سنائی و مولوی. شعر عرفانی به یک اعتبار با سنائی آغاز می‌شود و درعطار به مرحله کمال می‌رسد و اوج خود را در آثار جلال‌الدین مولوی می‌یابد. پس از این سه بزرگ، آنچه به عنوان شعر عرفانی وجود دارد (و من حافظ را در قلمرو شعر عرفانی نمی‌دانم، او عرفان است و چیز دیگر) تکرار سخنان آنهاست، مگر آنچه به عنوان عرفان مدرسی و گسترش اصطلاحات آن در شعر فارسی آمده، از قبیل رشد و گسترش عقاید محیی‌الدین ابن‌عربی و نفوذ زبان صوفیانه او در قلمرو شعر فارسی که از حدود عراقی و شیخ شبستری آغاز می‌شود و در شاخه‌های مختلف رشد می‌کند و من عقاید خودم را در آن باب، جای دیگر، گفته‌ام و اینجا مجال تکرار آن را ندارم.(1)
شعر عرفانی، قبل از سنائی هم وجود داشته است، یا بهتر است بگوییم تصوف، قبل از سنائی هم، از شعر استفاده می‌کرده است؛ اما شاعری که موجودیت او در تاریخ ادبیات فارسی ثبت شده باشد و به اندازه سنائی بر قلمرو امکانات شعر صوفیانه افزوده باشد نداریم. پیش از سنائی، صوفیه از خصلت رمزی زبان شعر استفاده می‌کرده‌اند، و شعرهایی را که برای مقاصدی جز حبّ الاهی سروده شده بود، در جهت مقاصد خویش به کار می‌گرفتند. نمونه این گونه کاربردها را در بیتهایی که ابوسعید ابوالخیر بر زبان رانده و صاحب «اسرارالتوحید» نقل کرده می‌توان یافت. آن شعرها، به جز چند مورد، هیچ کدام دارای صراحت در معنی صوفیانه نیستند، ولی ابوسعید از تمامی آنها، در جهت مقاصد و عوالم روحی خویش استفاده کرده است.
همچنین، شعرهایی که مؤلف تفسیر «کشف الاسرار» نقل می‌کند (جز آنها که از سنائی است) یا آنچه احمد غزالی در آثار خویش آورده و همچنین شعرهایی که عین‌القضات در آثار خویش می‌آورد، اینها همه، شعرهایی ساده و عاشقانه‌اند که صوفیه آنها را در جهت مقاصد خود به کار گرفته‌اند. حتی بعضی از این شعرها، چنان‌که در آثار عین‌القضات دیده می‌شود، شعرهایی به زبانهای محلی (فهلویات) است.
سنائی، بر طبق اسناد موجود زبان دری، نخسین شاعری است که از محدوده آن‌گونه شعرها پا فراتر گذاشته و شعرهایی سروده است که جز در قلمرو عرفان، معنای دیگری ندارد، یعنی هدف و قصد گوینده آنها تصوف است و بویژه جهان‌بینی تصوف را درآثار خویش شکل بخشیده است. جای تأسف است که دیوان سنائی، مانند تمام دیوانهای شعر فارسی، از نظم تاریخی برخوردار نیست تا ببینیم سیر این عوالم در ضمیر سنائی چگونه بوده است. آنچه مسلم است این است که سیر تکاملی شعر صوفیانه در آثار سنائی شباهتی دارد به تاریخ تحول تصوف در اسلام: همان‌گونه که تصوف نیز با زهد آغاز می‌شود و جوانب الحادی و شبه الحادی و شطحیات آن اندک‌اندک و در طول زمان رشد می‌کنند، در سنائی نیز گویا چنین بوده است که وی، پس از تغییر حالتی که به او دست داده، به نوعی عالم زهد روی آورده است و من این تغییر حالت او را به هیچ‌وجه ناگهانی نمی‌دانم، چنان‌که در مورد عطار هم آن را قبول ندارم. زیرا در دیوان سنائی، و بخصوص در «حدیقه» او، شعرهایی هست که در ازمنه نزدیک به هم سروده شده و بعضی از عالم زهد است و بعضی از عالم دلبستگیها و اگر «حدیقه» یا بعضی دیگر از مثنویات سنائی را ملاک قرار دهیم، می‌بینیم که معانی زهدی، در کنار معانی روزمره دیگر شعرا (از قبیل مدح و هجو) دیده می‌شود و چنین می‌نماید که گوینده همان زهدیات، همان کسی است که هجو هم می‌گوید و شاید هنوز مدح هم می‌کند؛ و اگر از بعضی غزلهای سنائی صرف نظر کنیم، آنچه بر شعر صوفیانه او غلبه دارد، همانا، زمینه‌های زهد و دین‌ورزی است.
عطار، با اینکه به لحاظ زبان شعر، در بعضی موارد ورزیدگی سنائی را ندارد، اما در مجموع از کمال شعری بیشتری برخوردار است؛ یعنی، شعرش در قلمروی عرفان، خلوص و صداقت و سادگی بیشتری را داراست و معانی‌ای که به آنها می‌پردازد در حدی فراتر از عوالم سنائی است. مهم‌ترین ویژگی عطار در این است که تمام آثار او در جهت تصوف است و در مجموعه مسلم آثار او («منطق الطیر»، «اسرار نامه»، «مصیبت‌نامه»، کتابی كه به نام «الاهی‌نامه» شهرت دارد، و «مختارنامه» و دیوان) حتی یک بیت که نتواند رنگ عرفان به خود بگیرد نمی‌توان یافت. و او تمام موجودیت ادبی خود را وقف تصوف کرده است.
آنچه مسلم است این است که جلال‌الدین مولوی، چنان‌که افلاکی در «مناقب العارفین» آورده است: «سخنان فریدالدین رحمة‌الله علیه مطالعه می‌فرمود.»(2) شاید همین شیفتگی و ارتباط معنوی میان آنها سبب شده باشد که تذکره‌نویسان داستانی نقل کنند در باب دوران نوجوانی مولوی که به همراهی پدرش به نیشابور آمده و عطار در وجنات او آثار معنویت را مشاهده کرده و «اسرارنامه» را به او هدیه کرد.(3) خواه این موضوع حقیقت داشته باشد و خواه نه، آنچه مسلم است این است که مولوی برای دو شاعر قبل از خود احترام فوق‌العاده قائل بوده، یکی سنائی و دیگری عطار، و این شیفتگی او نسبت به عطار بیشتر از سنائی است و ارتباط ذوقی و عرفانی آنان نیز بیشتر می‌نماید.
تصوف مولوی استمرار تصوف عطار است و تصوف عطار، صورت تکاملی تصوف سنائی است که از جوانب زهد آن کاسته شده و بر صبغه شیدایی و تغنی و ترنم آن افزوده گردیده است و این نکته از مقایسه غزلهای این سه تن به خوبی آشکار می‌شود. در این تصوف، شور و وجد بر استدلال و نظام خاص فکری غلبه دارد، یعنی اگر بخواهیم برای مولانا مدرسه خاصی در تصوف قائل شویم، این مدرسه اصول خود را، در نظامی که بر شور و حال استوار است، می‌جوید؛ بر خلاف مکتب معاصر مولانا، محیی‌الدین ابن‌عربی که تابع نظام دیگری است و در آنجا تفکر، و حتی نوعی استدلال و خیره شدن در اسرار زبان عربی و استفاده از مسائل زبان شناسی بر وجد و حال غلبه دارد.(3) این مدرسه عرفانی، یعنی مدرسه مولانا و عطار، جایی برای مقوله وحدت وجود ندارد و آنچه آنها به نام وحدت می‌خوانند چیزی است تقریباً برابر متضاد شرک و اصلاً با وحدت در اصطلاح اتباع محیی‌الدین رابطه‌ای ندارد.
زبان شعر عطار، در قیاس با سنائی نرم‌تر است. و حتی تا حدودی به زبان گفتار نزدیک‌تر. صنعت بر شعر او غلبه ندارد، اگر چه نتوانسته خود را به کل از آن نجات دهد و اصلاً به یک اعتبار، شعر چیزی جز کاربرد استادانه و غیرمرئی همین فوت و فن‌ها نیست، دستِ کم به اعتبار جوانب صوری آن. به هر حال، اگر آثار مسلم او را مورد نظر قرار دهیم و نسخه‌های قدیمی‌تر اساس کار ما باشد، تا حدود زیادی از توجه به صنایع کاسته می‌شود و شعر به سادگی و طراوت طبیعی خود نزدیک می‌گردد. از فضل‌فروشی در آثار او کمتر می‌توان نشان یافت و اگر جایی این نکته ظهور کند نادر است. با این‌همه، او اسیر سنت ادبی حاکم بر عصر و زمانه خویش بوده و بیش و کم ضعفهایی در این راه دارد و بعضی از ابواب «مختارنامه» (باب شمع و پروانه) نمودارهمین ضعف است.
با نهایت صداقت باید اعتراف کرد که این گوینده بزرگ، در تمام آثارش گاه چنان گرفتار کوششهای مبتذل فکری و زبانی می‌شود که انسان در شگفت می‌شود که گوینده آن شعرهای والا، آیا همین کسی است که این‌گونه اسیر معانی سست و برداشتهای نادرست از حقیقت شعر شده است؟ پاسخ به این پرسش دشوار نیست، اگر ما بخواهیم معیارهای حاکم بر ذوق و سلیقه انسان معاصر را بر شعر عطار حاکم کنیم، بی‌گمان قسمت عمده‌ای از شعرهای او، برای ما، بی‌ارج و سست و ناتندرست است. اما اگر بدانیم که در قرون و اعصار گذشته معیارهای دیگری نیز بر ذوقها حاکم بوده و شاعران نمی‌توانسته‌اند به کلی رشته آن علایق را در سنت شعری خود قطع کنند، آنگاه، خواهیم دانست که این ضعفها اموری طبیعی است.

پانوشت
1. درکتاب «زبان شعر در نثر صوفیانه»
2. افلاکی، شمس‌الدین، «مناقب العارفین»، به نقل فروزانفر، 70.
3. تذکره دولتشاه، 145.
4. مولانا اصولاً گویا استنکاری هم نسبت به محیی‌الدین و آراء و کتب او داشته است. شاهد این موضوع آنکه در یک مورد در کتاب «مناقب العارفین» افلاکی داستانی نقل شده است که در آن، مولانا به نام زکی را بر «فتوحات مکی» ابن‌عربی رجحان داده است و همین خود بهترین نشان‌دهنده تمایز این دو شیوه عرفانی است؛ عرفان ابن‌عربی، که بر نوع نظم و دلیل و دستگاه خاص استوار است(فتوحات مکی) و عرفان مولانا که بر ذوق و وجد و حال (آواز قوال) متکی است: «همچنان از عرفای اصحاب منقول است که بعضی علمای اصحاب در بابت کتاب فتوحات مکی چیزی می‌گفتند که عجب کتابی است که اصلاً مقصودش نامعلوم است و سر حکمت قایل نامفهوم، از ناگاه زکی قوال از در فرمود.» (مناقب العارفین، چاپ تحسین یازیجی، انقره، 1959/1،470)

- به نقل از: «مختارنامه»، مجموعه رباعیات فریدالدین عطار نیشابوری، تصحیح و مقدمه محمدرضا شفیعی کدکنی. چاپ دوم (با تجدید نظر و اضافات)، انتشارات سخن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:17  توسط mehdi  | 

 

  • «آرزوی تجدید حیات آدمی یک آرزوی ابلهانه است زیرا به‌وجود آمدن انسان یک اشتباه و یک حادثه غم‌انگیز است که بهتر است اساسأ تجدید نشود.»
  • «آن که از انجام عملی پشیمان می‌شود، دوبرابر بدبخت است و دوبار ضعف از خود نشان داده است.»
  • «اراده تنها حقيقي است كه قلب همه چيز است.»
  • «اسرار شخص ، حال زندانیانی را دارند که چون رها شوند، تسلط بر آنها غیر ممکن است.»
  • «اشخاصی که هرگز وقت ندارند، آن‌هائی هستند که کمتر کار می‌کنند.»
  • «انسان باید مانند اقلیت فکر کند و مثل اکثریت سخن گوید.»
  • «انسان كامل،كسي است كه زندگاني خود را به دست خود بسازد.»
  • «تجربه نشان داده است که افرادی که دارای نبوغ هنری فوق‌العاده بوده‌اند در ریاضیات استعداد نداشته‌اند هیچ‌کس نمی‌تواند در هر‌دو رشته ممتاز گردد.»
  • «ترسو و بزدل هرروز چندین‌بار می‌میرد و باز زنده می‌شود.»
  • «تسلیم و رضا در برابر حوادث علاج ناپذیر، مهمترین توشه سفر زندگی است.»
  • «تندرستی اگر ناقص باشد لذت این جهان همچون نوشابه‌های گوارا است که با دهان آلوده به‌سم نوشیده شود.»
  • «تنها ماندن، سرنوشت تمام راه‌های بزرگ است، این سرنوشتی است که اغلب بر آن تأسف می‌خورند، من باید بگویم که از سرنوشت‌های دیگر اسف‌انگیزتر نیست.»
  • «جمال اگرچه مایه شرافت است ولی مقرون به‌هزاران شر و آفت است.»
  • «جمع مال، تحصیل کامیابی، کسب دانش و شهرت، هیچ‌کدام با تندرستی برابری نمی‌کند، برای حفظ تندرستی باید از هرچیز که برای تندرستی مضر است پرهیز کرد، مخصوصأ از شهوت رانی.»
  • «در درون ما دوزخی وجود دارد که نام آن شهوت و معمولأ خود را در قالب عقل و هوش و فلسفه جلوه‌گر می‌سازد.»
  • «در نثر آن‌چه زائد است، فاسد است.»
  • «ذخایری که انسان در وجود خود همراه دارد اساس و شالوده خوشی و نیک‌بختی است.»
  • «رمان نوع عالی، رمانی است که بیشتر از حیات درونی حکایت می‌کند و کمتر به‌زندگی خارجی توجه می‌نماید.»
  • «سگ‌ها به‌زحمت لطف و احسان زیاد را تحمل می‌کنند و انسان خیلی کمتر از آن‌ها.»
  • «شجاعت پس از احتیاط یکی از شرایط مهم سعادت است.»
  • «کسی‌که شاد و خندان است همیشه وسیله شادی و خنده را پیدا می‌کند.»
  • «ما ندرتأ در باره آنچه که داریم فکر می‌کنیم، درحالیکه پیوسته در اندیشه چیزهائی هستیم که نداریم.»
  • «ما همواره سعی می‌کنیم خود را از الم برهانیم، اما تمام مساعی ما جز به‌یک نتیجه منجر نمی‌شود و آن این است که دردهای خود را تغییر دهیم.»
  • «مردان بزرگ مانند عقاب هستند و آشیانه خود را روی قله بلند تنهائی می‌سازند.»
  • «مردم فرومایه از اشتباهات و لغزش‌های اشخاص بزرگ لذت فراوان می‌برند.»
  • «ممکن است مردم در مورد مسائل مربوط به‌دیگران درست قضاوت کنند ولی در مسائل مربوط به‌خودشان به‌خطا روند زیرا در موقع قضاوت در امور خودمان"اراده " به‌فعالیت می‌پردازد و "عقل" را از کار می‌اندازد لذا شخص باید با دوست خود مشورت کند»
  • «من دنیای پر از شیر و عسل را دوست نمی‌دارم من دنیای کوچک و گرمی را دوست دارم که خودم با دست خود آن را ساخته باشم.»
  • «منظره پسر جوان و دختر جوانی که برای نخستین بار یکدیگر را ملاقات می‌کنند، تماشائی و قابل توجه است.»
  • «نادان‌ترین افراد کسانی هستند که به‌مصلحت دیگران ازدواج می‌کنند.»
  • «نخستین و مهمترین عوامل نیک‌بختی انسان عبارت است از خلق و خوی خود او.»
  • «نوابغ برخلاف اشخاص عادی تنها در فکر خود نیستند و منافع شخصی را در نظر نمی‌گیرند بدین جهت در آثار نوابغ همیشه نظریاتی دیده می‌شود که دارای جنبه کلی و جهانی است و از حدود زمان فراتر می‌رود.»
  • «نیمه اول زندگی تلاش است و کوشش برای یافتن خوشبختی و نیمه دوم احساس دردناکی آلوده با بیم و ترس.»
  • «وقایع خوش زندگی مثل درختان سبز و خرمی است که وقتی که از دور نظاره‌شان می‌کنیم خیلی زیبا به‌نظر می‌رسند ولی به‌مجرد این که نزدیکشان شده و در داخلشان می‌رویم زیبائیشان هم از بین می‌رود، شما در این موقع نمی‌توانید بفهمید زیبائیشان به‌کجا رفته، آن‌چه می‌بینید چند درخت خواهد بود و بس.»
  • « هر جدائی یک‌نوع مرگ است و هر ملاقات یک‌نوع رستاخیز.»
  • «هر کتابی که به‌خواندنش می‌ارزد باید در آن واحد دوبار خوانده شود، رعایت دستور فوق دو علت دارد یکی این‌که در مطالعه دوم، قسمت‌های مختلف کتاب بهتر درک می‌شود و قسمت آغاز کتاب موقعی نیک فهمیده می‌شود که از پایان آن نیز مطلع باشیم و دیگر این‌که در این دو مطالعه وضع روحی ما یکسان نیست، در مطالعه دوم ما نظر تازه‌ای نسبت به هر قسمت پیدا کرده و طور دیگر تحت تأثیر آن کتاب قرار می‌گیریم.»
  • «هرکس حیطه دیدگاه خود را حدود عالم می‌انگارد.»
  • «هنر نوعی رستگاری است، ما را از خواستن ، یعنی درد و رنج آزادی می‌بخشد، تصاویر زندگانی را دلربا می‌کند.»
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 2:11  توسط mehdi  | 

طنز

( برگرفته از کتاب انواع ادبی دکتر شمیسا)

طنز و هزل و مطایبه

طنز (Satire) از اقسام هجو است اما فرق آن با هجو این است که آن تندی و تیزی و صراحت هجو در طنز نیست. وانگهی در طنز معمولا مقاصد اصلاح طلبانه و اجتماعی مطرح است طنز کاستن از مقام و کیفیت کسی یا چیزی است به نحوی که باعث خنده و سرگرمی شود و گاهی در آن تحقیری باشد.

بین طنز و کمدی هم البته فرق است. در کمدی معمولا خنده به خاطر خنده مطرح است، اما در طنز خنده برای استهزاء است. بدین ترتیب طنز وسیله است نه هدف. در طنز کسی که مورد انتقاد قرار می گیرد ممکن است یک فرد خاص باشد یا یک تیپ یا یک طبقه یا ملّت و حتی یک نژاد. گاهی نویسنده قهرمان اثر را به سخره می گیرد، اما مراد او کسی یا کسانی بیرون از اثر ادبی است و بدین منظور حتی ممکن است از خود بدگوئی کند.

گاهی کسانی که دعوی و قصد اصلاح مفاسد اجتماعی و تهذیب اخلاق انسانی را داشته اند، به شیوه ی طنز پردازی روی آورده اند و آثار عبید در این زمینه مشهور است. شاعران بزرگ ما نیز در خلاق آثار خود از طنز غافل نبوده اند که به عنوان نمونه می توان از سعدی و حافظ نام برد.

منتقدان فرنگی طنز را به دو نوع رسمی Formal  یا مستقیم Direct و غیر رسم تقسیم کرده اند. در طنز مستقیم ، سخنگو اول شخص است. این «من» ممکن است مستقیما با خواننده سخن بگوید یا با واسطه ی کس دیگری که در اثر مطرح است و اصطلاحاً حریف adversarius نامیده می شود. کار این «پامنبری خوان» شرح و بسط و توضیح و تفسیر طنز های سخنگو است.

در طنز مستقیم دو نوع اثر در ادبیات غربی معروف است که عنوان آن ها از اسم طنزنویسان معروف رومی هوراس  Horace  و جوونال  Juvenal اخذ شده است. در طنز هوراسی  Horatian Satire سخنگو فردی مودب و زیرک است که با طنزهایش بیشتر باعث سرگرمی و تفریح است تا خش و رنجش. زبان او نرم و ملایم است و گاهی خودش را به سخره می گیرد و هدف انتقاد قرار می دهد (مثل طنزهای حافظ). ر طنز جووانی  Juvenalian Satire سخنگجو یک معلم جدی اخلاق است. سبک و زبانی موقر دارد، مفسده ها و خطاها را که به نظر او کاملا جدی هستند بدون گذشت مطرح می کند و باعث تحقیر و رنجش می شود. برخی از طنزهای دکتر جانسون از این قبیل است.

اما طنز غیر مستقیم، طنزی است که در آن قهرمانان اثر، خود و عقاید خود را به سخره می گیرند، گاهی هم نویسنده با تفسیرهای خود و با سبکی روایی، جریانات را مسخره تر نشان می دهد. یکی از انواع آن، Menippen Satire است که از نام فیلسوف یونانی منیپووس  Menippus اخذ شده است. از انجا که وارو  Varro یونانی هم به این شیوه می نوشت ، نورتروپ فرای در کتاب تشریح نقد ادبی ، به این گون طنز  Varronian Satire  گفته است. به هر حال ، در این شیوه، گروهی از شخصیت های ورّاج پر حرف که فخر فروش و متفاضل اند و نمایندگان نِحله های مختلف فکری و فلسفی محسوب می شوند، در طی مکالمات و بحث های گسترده ی خود - که معمولا در یک مجلس صورت می گیرد - عقاید و آرا و نقطه نظرهای روشنفکرانه ی دیگران را به نفع خود به باد انتقاد و س خره می گیرند. کاندید ولتر از این قبیل است.

در ادبیات فارسی طنز چه به صورت شعر و چه به صورت نثر، به صورت قطعات کوتاهی در دست است و فقط در سالیان اخیر و بعد از ر واج رمان نویسی است که داستان های بلند مبتنی بر طنز پدید آمده است، مانند آثار طنز نویس معروف ایرج پزشک زاد و برخی از آثار صادق هدایت. بزرگترین طنز نویس در ادبیات قدیم فارسی، عبید زاکانی است که از او آثاری به نظم و نثر در طنز به جا مانده است. طنز نویس بزرگ معاصر شادروان علی اکبر دهخدا صاحب چرند و پرند است. از آنچه که طنز  و هجو معمولا به هم رد آمیخته است، برخی از قطعات ایرج میرزا را هم می توان طنز دانست.

اینک حکایتی در طنز از رساله ی دلگشای عبید زاکانی:

«دهقانی در اصفهان به خانه خی خواجه بهاء الدین صاحب دیوان رفت. با خواجه سرا گفت که با خواجه بگوی که خدا بیرون نشسته است و با تو کاری دارد. با خواجه بگفت، به احضار او اشارت کرد. چون در آمد پرسید که تو خدایی؟ گفت: آری. گفت: چگونه؟ گفت: حال آنکه من پیش، دهخدا و باغ خدا و خانه خدا بودم؛ نُوّاب تو، ده و باغ و خانه از من بستدند، خدا ماند.»

علاوه بر آثاری که کلا به قصد طنز و هزل نوشته شده اند، در هر اثر جدیی هم ممکن است طنز و شوخی و مطایبه دیده شود. گاهی اوقات حادثه آن قدر غیر منتظره است که ممکن است بی اختیار باعث خنده شود، به این حالت طنز موقعیت Irony Of Situation می گویند. مثلا در داستان ارمغان موبد The Gift Of Magi اثر او هنری وقتی قهرمان زن تناه دارایی خود یعنی گیسوان بلندش را در شب کریسمس می فروشد تا با آن زنجیری برای ساعت شوهرش بخر، متوجه می شود که شوهرش نیز تنها داراییش یعنی ساعتش را فروخته است تا به او شانه جواهر نشانی هدیه کند. در اینجا خنده، فی الواقع خنده ی درد است.

شوخی و مطایبه عناصر و عوامی هستند که در ادبیات از آن ها برای ایجاد نشاط و خنده در خواننده استفاده می کنند. بذله گویی در قدیم نشانه ی خش و ذکاوت بود و در انگلیسی  Wit هم به معنی زیرکی و هم معنی بذله گویی است. نظامی در چهار مقاله در باب شاعر می نویسد: « و شاعر باید که در مجلس محاورت خوشگوی بود و در مجلس معاشرت خوشروی».

شوخی و مطایبه به قول فروید ممکن است فقط برای خنده و تفریح باشد  Harmless Wit و یا هدف خاصی را در نظر داشته باشد و در آن طعنه و تعریضی باشد  Tendency Wit . فرنگیان شوخی و مطایبه Wit را فقط در زمینه های کلامی به کار می برند، اما اگر در نمایش و فیلم، سر و وضع و رفتار و کردار کسی خنده دار باشد به آن Humour می گویند.

دیگر از اقسام طنز و مطایبه، حاضر جوابی  Repartee است. در ادبیات ما مجانین عقلا و بهلول ها و افراد خردمند در جواب شاهان و بزرگان نکته یی در کار می کردند و با حاضر جوابی خود، باعث تنبه می شدند و گاهی خود یا دیگران را از مرگ می رهاندند.

در خاتمه بد نیست که چند کلمه یی هم در مورد «کاریکلماتور» که در سالیان اخیر در ایران به وجود آمده است بنویسیم. کلمه کاریکلماتور را به طنز ار ترکیب دو کلمه «کاریکاتور» و «کلمه» ساخته اند. کاریلکماتور سخنان کوتاه حکیمانه و طنز داری است که گاهی به کلمات قصار نزدیک می شود زیرا در آن نکته یی است. یکی از کسانی که به کاریکلماتور نویسی معروف شده است و در این زمینه کتب مستقلی به چاپ رسانده؛ پرویز شاهپور است و اینکه چند نمونه از او:

سکوت، عاشق شنیدن است.

زنبور عسلی که روی گل قالی بنشیند، دست خالی به کندو باز می گردد.

مطالعه در گورستان احتیاج به ورق زدن سنگ قبرها ندارد.

سوراخ موش، روزنه ی امید گربه است.

 


 

قاآنی

پیرکی لال سحر گاه به طفلی الکن


می شنیدم که بدین نوع همی راند سخن


کای ز زلفت صصصبحم شا شا شام تاریک


وی ز چهرت شاشاشامم صصصبح روشن


تتتریاکیم و پیش ششهد للبت


صصصبر و تاتاتابم رررفت از تتتن


طفل گفتا: مممن را تتو تقلید مکن


گگگم شو ز برم ای کککمتر از زن


می می خواهی مممشتی به ککلت بزنم


که بیفتد مممغزت ممیان ددهن؟


پیر گفتا که ووالله که معلوم است این


که که زادم من بیچاره ز مادر الکن


به ههفتادو ههشتادو سه سال است افزون


که که گنگ و لا لا لم بخخلاق زمن


طفل گفتا :خخدا را صصصد بار ششکر


که برستم ز جهان از مملال و ممحن


مممن هم گگگنگم  مممثل تو تو تو


تو تو تو هم گگگنگی مممثل
مممن


تقسيم عادلانه ارثيه

زيباتر آنچه مانده ز بابا از آن تو

بد اي برادر از من و اعلا از آن تو

اين تاس خالي از من و آن كوزه اي كه بود

پارينه پر ز شهد مصفا از آن تو

يابوي ريسمان گسل ميخ كن ز من

مهميز كله تيز مطلا از آن تو

آن ديگ لب شكسته صابون پزي ز من

آن چمچه ي هريسه و حلوا از آن تو

اين غوچ شاخ كج كه زند شاخ از آن من

غوغاي جنگ غوچ و تماشا از آن تو

اين استر چموش لگد زن از آن من

آن گربه ي مصاحب بابا از آن تو

از صحن خانه تا به لب بام از آن من

از بام خانه تا به ثريا از آن تو


تعارف ( ايرج ميرزا )

يا رب اين عادت چه مي باشد كه اهل ملك ما

گاه بيرون رفتن از مجلس ز در رم مي كنند

جمله بنشينند با هم خوب و برخيزند خوش

 چون به پيش در رسند از يكدگر رم مي كنند

همچنان در موقع وارد شدن در مجلسي

گه ز پيش رو گهي از پشت سر رم مي كنند

در دم در اين يكي بر چسپ رود آن يك براست

از دو جانب دوخته بر در نظر رم مي كنند

بر زبان آرند بسم الله بسم الله را

گوئيا جن ديده يا از جانور رم مي كنند

اين كه وقت رفت و آمد بود اما اين گروه

در نشستن نيز يك نوع دگر رم مي كنند

فرضاً اندر مجلسي گر ده نفر بنشسته اند

چون يكي وارد شود هر ده نفر رم مي كنند

گوئي اندر صحنه ي مجلس فنر بنشانده اند

چون يكي پا مي نهد روي فنر رم مي كنند

نام اين رم را چو نادانان ادب بنهانده اند

بيشتر از صاحبان سيم و زر رم مي كنند

از براي رنجبر رم مطلقا معمول نيست

تا توانند از براي گنجور رم مي كنند

گر وزيري از در آيد رم مفصل مي شود

ديگر آنجا اهل مجلس معتبر رم مي كنند


از كتاب بخوان و بخند و بخند و بخوان از دكتر كيوانفر

 

مردان از دو نظر بر زنان ترجيح دارند:‌اول اينكه ديرتر زير بار ازدواج ميروند. دوم اينكه زودتر ميميرند و راحت ميشوند.

در يك مهماني مهماندار به مهمانان خود گفت:‌هر كس از زنش راضي نيست لطفاً بلند شود . تمام مهمانان به استثناي يك نفر بلند شدند. مهماندار رو به آن يك نفر كرد و گفت:‌به به شما چقدر خوشبخت هستيد كه در زندگي زناشوئي از خانمتان راضي هستيد! مهمان گفت :‌اينطور نيست امروز خانم قلم پايم را با چوب شكسته است. و گر نه از همه زودتر بلند ميشدم.

جواني كه ميخواست ازدواج كند هر دختري كه پيدا ميكرد مادرش نمي پسنديد . اين موضوع را با يكي از رفقايش درميان گذاشت. رفيقش گفت:‌دختري پيدا كن كه شبيه مادرت باشد. جوان پس از جستجوي زياد دختري شبيه مادرش پيدا كرد و او را به مادرش نشان داد. مادر دختر را پسنديد ولي موقعي كه او را به پدرش نشان داد،‌پدر خيلي نارحت شد و گفت اصلا قابل تحمل نيست.!!!

مردي تصادف كرده بود بيهوش شده بود. او را به بيمارستان برده بستري نمودند . پس از مدتي كه به هوش آمد گفت: مثل اينكه من در بهشت هستم! زنش كه در كنار او نشسته بود گفت:‌احمق مگر نمي بيني كه من در كنارت هستم !!!

مردي را گرفته به تيمارستان بردند. دكتر پرسيد اين آقا چه ناراحتي دارد؟ مأمور گفت :‌اين مرد موقعي كه با مادر زنش دست به يخه شده بود ديديم و او را گرفته و به اينجا آورديم. دكتر گفت:‌چرا او را به كلانتري نبرديد و او را به اينجا آورديد؟ ‌مأمور گفت: ‌آقاي دكتر اين مرد ميخواست به زور مادر زنش را ببوسد!!!

جواني از سقراط حكيم پرسيد كه آيا من ازدواج كنم يا خير؟ گفت چه بكني و چه نكني هر دو مايه ي تاسف است .

يك مرتاض هندي پس از 48 سال رياضت كشيدن گول خورد و زن گرفت . وي قبل از مرگ وصيت كرد كه روي سنگ قبر او بنويسند «زن گرفتن مشكل ترين رياضت ها مي باشد!!»

برناردشاو ميگويد : مرد تنها حيواني است كه براي چندمين بار ميتوان او را گول زد و زن تنها جانوري است كه به خوبي از عهده اين كار بر مي آيد !

 بقراط حكيم روزي كنار رودخانه اي گردش ميكرد يكي از شاگردانش به او رسيده گفت : آيا شما صلاح ميدانيد كه من ازدواج كنم؟ بقراط نگاهي به رود خانه كرد و دامي در آنجا ديد رو به جوان كرده گفت اين دام را خوب تماشا كن و ببين چگونه اين ماهيهاي بيچاره كه در دام افتاده اند تلاش ميكنند از دام خارج شوند و ماهيهاي اطراف دام سعي ميكنند وارد دام شوند!

در يك نماشگاه عكس سه تابلو پهلوي هم حالا مختلفه مردي را نشان ميدادند . تابلوي اول جواني در حال تفكر و تعمق و بلاتكليف - تابلوي دوم مردي را نشان ميداد كه به سر خود ميكوفت و ناراحت و معذب بود تابلوي سوم مردي را نشان ميداد در حال رقص و بشكن زدن و خيلي خوشحال و مسرور بود . شخصي كه اين سه تابلو توجه او را جلب كرده بود خيلي مايل بود فلسفه اين سه تابلو را بداند . متوجه دانشمندي گرديد كه در آنجا حضور داشت از داشمند خواهش كرد كه براي او درباره سه بابلو توضيحاتي بدهد . وي گفت : حالات مختلفه اين سه تابلو خيلي گويا ميباشد . تابلوي اول جواني است كه اطرافيان به او فشار آورده اند كه ازدواج نمايد و بلاتكليف ميباشد تابلوي دوم شخصي را نشان ميدهد كه ازدواج كرده و به دام افتاده است تابلوي سوم نشان ميدهد كه آقا خيلي ناقلا تشريف دارند و زن خود را  طلاق داده است .

نويسنده معروفي ميگويد زن مثل كراوات است هم زيبايي به مرد ميبخشد و هم گلويش را فشار ميدهد .

سموئل باتلر طنز نويس انگليسي ميگويد :‌دزدان سرگردنه يا جان آدم را ميگيرند يا مالش را . در صورتي كه زن آدم هر دو را ميگيرد .

خواب خوش بهترين نعمت است ولي تازه دامادها از آن محرومند .

يكي از عقلا ميگويد : بزرگترين حسن تجرد اين است كه آدم از هر طرف تخت خواب كه بخواهد ميتواند پائين بيايد .


از كتاب لطيفه هاي دانش آموزي :‌ حسين كريمشاهي

 

مقصر

خانم معلم: سعید تو که همه مسئله ها را اشتباه حل کردی . یادت باشد فردا مادرت را به مدرسه بیاوری.

سعید : خانم مادرم نه ، اجاز ه بدهید پدرم را بیاورم.

خانم معلم: چرا؟

سعید: برای این که خودش اشتباه حل کرده خودش هم بیاید جوابش را بدهد!!!!

آرزو

معلم: هوشنگ ! ببینم وقتی که درسَت را تمام کردی دوست داری چکاره شوی؟

- هنوز تصمیم نگرفته ام اما مثل پدرم آرزو دارم هر ماه یک میلیون تومان درآمد داشته باشم.

- مگر پدرت یک میلیون تومان در ماه درآمد داره؟

- نه آقا! او هم فقط آرزوی این را داره !!!

محتویات نوشابه

معلم : محتویات نوشابه چیه؟

شاگرد: والّا گاز که داره ، آب هم داره، اگر برق و تلفن هم داشت یک سرویس کامل بود!!

نمره تك

پسرم امسال نمره ي تك هم داري ؟ پسر :‌ تك و توكي !!

بيچاره سعدي !

شاگرد :‌آقا! سعدي در چه سالي فوت كرد ؟ معلم : مرگ سعدي در سالهاي 690 تا 694 هجري قمري اتفاق افتاده است . شاگرد :‌معلوم ميشود كه بيچاره چهار سال تمام جان مي كنده است !!

هزار پا

معلم :‌حسن ! بگو ببينم هزارپا ، چه ميكند ؟‌حسن :‌هيچي آقا ، صبح كه بيدار مي شود ، شروع به پوشيدن كفشهايش مي كند . وقتي نهصد و نود و نه كفش را پايش كرد ،‌ديگر شب شده . آن وقت غرغر ميكند و تا صبح كفشهايش را يكي يكي از پا در مي آورد !

گوش تاول زده

معلم : مسعود! چرا گوشهايت تاول زده ؟ مسعود :‌آقا براي اين كه همين الآن يك خبر داغ شنيدم !!

نمي دانم

معلم:‌كدام كلمه است كه شاگردهاي تنبل آن را بيشتر از هر كلمه ديگري بكار مي برند ؟ شاگرد : نمي دانم . معلم : آفرين !!

نادرشاه افشار

محصلي شب قبل از امتحان تمام كتابهاي درسيش را باز كرد و از هر كدام به ترتيب يك صفحه خواند . سر جلسه امتحان معلم از او پرسيد :‌نادرشاه افشار كه بود ؟ محصل فورا جواب داد : نادرشاه افشار مرد متوازي الاضلاعي بود كه از راه ، راه آهن جلفا وارد لوله آزمايش شد و در جنگ با 5458 سلول مغزي از تير تلگرافخانه بلغارستان گريخت و در مرو به دست آسياباني كشته شد . قبر او در پاسارگاد قبله ي مؤمنين و مؤمنات است !!

من هم اميدوارم

معلم : علي اميدوارم كه ديگر نبينم موقع امتحان از روي دست كسي نگاه كني ! علي : آقا من هم اميدوارم كه شما نبينيد !!

 


 

طنز رایانه ای

دانشجويان دختر ، جنس كامپيوتر را به دلايل زير مرد اعلام كرده اند :

  1. وقتي به آن عادت مي كنيم گمان مي كنيم بدون آن قادر به انجام كاري نيستيم

  2. با آنكه داده هاي زيادي دارند ، نادانند

  3. قرار است مشكلات را حل كنند ولي در بيشتر اوقات معضل اصلي خودشانند

  4. همين كه پايبند يكي از آنان شديد متوجه مي شويد كه اگر كمي صبر كرده بوديد مورد بهتري نصيبتان مي شد

دانشجويان پسر ، جنس كامپيوتر را به دلايل زير زن اعلام كرده اند :

  1. به غير از خالق آنها كسي از منطق دروني آنها سر در نمي آورد

  2. كسي از زبان ارتباطي آنها سر در نمي آورد

  3. كوچكترين اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخيره مي كنندذ تا بعداً تلافي كنند

  4. همين كه پايبند يكي از آنها شديد بايد تمام پولتان را صرف خريد لوازم جانبي آنها كنيد .(از سایت آموزش و پرورش ناحیه یک کرمان)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 2:7  توسط mehdi  | 

 

بهار گل به سر روزگار می ریزد / ادبیات و پیام شکفتن - 8
بهار و نوروز در اندیشه و ادب ایرانی با هم پیوند خورده اند
دکتر میرجلال الدین کزازی - نویسنده و پژوهشگر ادبیات ، گفت : به آن اندازه که ما در ادب کهن ایران نوروز و بهار را با اندیشه های خداشناسانه و دیدگاه های مینوی آمیخته می بینیم در ادبیات معاصر نمی توانیم این زمینه را بیابیم .

این نویسنده و استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی در گفت و گو با خبرنگار فرهنگ و ادب  مهر، با بیان این مطلب افزود : ما همواره در اندیشه وادب ایرانی ،  بهار و نوروز را با یکدیگر در پیوندی تنگاتنگ و نزدیک می بینیم ، به گونه ای که یکی ، دیگری را همیشه در یاد زنده می کرده است .


دکتر میرجلال الدین کزازی خاطر نشان کرد :  این پیوند ، تا بدان جاست که می توان گفت ؛ " بهار و نوروز " دو نامند برای یک نامور،  از این روی در سروده های سخنوران امروزی هم بهار در پی آن نوروز بازتابی دارد ، زیرا زمینه ای است که شاعران همواره بدان گرائیده اند ،  اما نه به اندازه ادب کهن .



چهره برگزیده و ماندگار زبان و ادبیات فارسی از سوی صدا و سیما تصریح کرد : ساختار و بنیاد هنررا گذشته از ادب ، همین پیچیدگی و پوشیدگی و سخنی که راست و روشن و برهنه گفته نمی شود ، می سازد و اگر این انگیزه و دیدگاه نمی بود هنر و ادب و شعری پدید نمی آمد .


به گفته این نویسنده و پژوهشگر ادبیات ، آنچه ما آن را زیبا شناسی سخن می نامیم ،  شگردها و ترفندهایی است که سخنور به کار می برد تا اندیشه خود را به گونه ای نغز و نازک که در نگاه نخستین دریافته نمی شود ، بازگوید و باز نماید .


دکتر میرجلال الدین کزازی در پایان گفتگو با مهر، اظهار داشت : این دید روانشناسی هنر از آنجاست که بدین شیوه هنر دوست ، سخن سنج با سخنگو می آمیزد و در کار آفرینش هنر همباز می شود و از آنجا - خواه ناخواه - با آن در می آمیزد و به آن دل می بندد .

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 11:7  توسط mehdi  | 

 

 

 

 

 

   " محبت همه چیز را شکست می دهد و خود شکست نمیخورد  "  .   تولستوی

 

 

   " ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم "  .  شوپنهاور

 

 

   " آنكه مي تواند ، انجام مي دهد،آنكه نمي تواند انتقاد مي كند "  . جرج برنارد شاو

 

 

   " لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند "  . علی شریعتی

 

 

 

   " تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت "  .  لویی پاستور

 

 

 

   " باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند   "  . فردریش نیچه

 

  

 

   " کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است  "  .   نادر شاه افشار

 

 

 

   اگر در اولين قدم، موفقيت نصيب ما مي شد، سعي و عمل ديگر معني نداشت. موريس مترلينگ

 

 

 

 

   بهترین چیزها زمانی رخ می دهد که انتظارش را نداری. گابریل گارسیا مارکز

 

 

 

   ” لازم نيست گوش كنيد، فقط منتظر شويد . حتي لازم نيست منتظر شويد ، فقط بياموزيد آرام و ساكن و تنها باشيد. جهان آزادانه خود را به شما پيشكش خواهد كرد تا نقاب از چهره‌اش برداريد انتخاب ديگري ندارد؛ مسرور به پاي شما در خواهد غلطيد “ . فرانتس كافكا

 

 

 

   " گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانید ، کشف خواهد شد "  . جبران خلیل جبران

 

 

 

   " كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند "  . گوته

 

 

   " پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی"  . مهاتما گاندی

 

 

   " کسی به فرجام زندگی آگاه نیست ، خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد  "  .  فردوسی خردمند

 

 

   ” تکامل و حرکت، مبنا و پیش فرض کل وجود است “ . انگلس

 

 

   " بيشترين تأثير افراد خوب زمانى احساس مى شود كه از ميان ما رفته باشند "  .  امرسون

 

 

 

   " از ديروز بياموز. براي امروز زندگي کنو اميد به فردا داشته باش"  . آلبرت انيشتن

 

 

   " براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن . براي اداره كردن ديگران ، از قلبت "  . دالايي لاما

 

 

   " انسان بايد از هر حيث چه ظاهر و چه باطن , زيبا و آراسته باشد "  . چخوف

 

 

   " لحظه ای که به کمال رسیدم و منور شدم ، تمام هستی کامل و منور شد "  . بودا

 

 

   " تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند "  . گراهام بل

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 12:55  توسط mehdi  | 

واما چه بر سرش آمد؟

                                 

داد خواهیم این بیداد را. سنگ تاریخی دوه داشی را از روستای سیه سران سرقت کردند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 3:20  توسط mehdi  | 

از امروز به امید خدا راهی دیار فحص و اگر دست داد بحث میشویم. البته اگر دوستان ما را یاری کنند.

اولین موضوع را که مناسب با حال و روزم است روستاها پیشنهاد می کنم. من روستای خودمان که اصلیت و نژادمان از آنجاست برعهده می گیرم واز کسانی هم که مطلبم را می بینند تقاضا دارم در مورد روستایشان اطلاعات بدهند. متشکرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 1:53  توسط mehdi  | 

یونسکو سال 2008 را سال رصدخانه مراغه نامید

 

رييس مركز پژوهشي اختر فيزيك مراغه از نام‌گذاري سال ۲۰۰۸با عنوان سال رصد خانه مراغه از سوي سازمان يونسكو خبر داد.

 

دكتر علي عجبشيري‌زاده، روز پنجشنبه در گفت و گو با خبرنگار ايرنا قدمت رصد خانه مراغه را ۸۰۰سال اعلام كرد و گفت: با اختصاص اعتبارهاي لازم بخش‌هاي تاريخي و همجوار اين رصدخانه احيا مي‌شود.

وي با بيان اين كه اقدامات اوليه براي احياي محوطه تاريخي رصدخانه انجام شده، اضافه كرد: در زمان حاضر نقشه بازسازي محوطه رصدخانه تهيه شده كه در صورت اجراي اين طرح از حمايت‌هاي بين‌المللي نيز براي احياي اين رصدخانه مي‌توانيم بهره‌مند شويم.

وي گفت: بازسازي رصدخانه مراغه با همكاري سازمان ميراث فرهنگي ، صنايع دستي و گردشگري انجام مي‌شود كه به رغم تهيه تمام زيرساخت‌ها و هماهنگي‌هاي لازم از سوي اين مركز ، تاكنون محوطه اين اثر از سوي مسوولان ميراث فرهنگي تعيين نشده است.

عجبشيري‌زاده افزود: در صورت اجراي اين طرح علاوه بر احياي بناي رصدخانه، مركز تحقيقات نجوم جديدي نيز در اين محوطه ايجاد مي‌شود.

رصدخانه مراغه مهمترين اثر تاريخي و جهاني اين شهر محسوب مي‌شود كه در نوع خود در گذشته، كامل‌ترين و مهمترين بنا در زمينه نجوم شمرده مي شده و پيش از اختراع تلسكوپ در جهان و در قرن هفتم هجري -قمري توسط خواجه نصيرالدين طوسي پايه‌گذاري شد.

تحقيقات نشان مي‌دهد كه پيش از رصدخانه كپرنيك آلمان، رصدخانه‌اي به عظمت رصدخانه مراغه وجود نداشته و رصدخانه‌هايي در هند نيز در قرن دوازدهم ميلادي بر مبناي اين رصدخانه ساماندهي شده است.

شهرستان ۲۵۰هزار نفري مراغه در ۱۴۷كيلومتري جنوب تبريز مركز استان آذربايجان شرقي واقع است.

منبع: ايرنا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 7:9  توسط mehdi  | 

 

 

عین‌القضات همدانی

 

شرح حال

ابوالمعالی این ابی بکر عبدالله بن محمد بن علی بن علی المیانجی مشهور به عین القضاة هــمــدانــی در حـــدود سال 492 هجری در همدان تولد یافته است.

جد او ابوالحسن علی بن الحسن میانجی، قاضی همدان بوده و در همدان کشته شده است.

وی از فاضلان و داهیان عصر خود بوده و به فضل و درایت او مثل می زده اند. خود نقل کرده است: (بعد از آنکه از گفتگوی علوم رسمی ملول شدم به مطالعه مضنفات حجةالاسلام اشتغال نمودم. مدت چهار سال در آن بودم و چون مقصود خود را از آن حاصل کردم، پنداشتم که به مقصود واصل شدم و نزدیک بود که از طلب بازایستم و بر آنچه حاصل کرده بودم از علوم اقتصار نمایم. مدت یکسال درین بماندم، ناگاه سیدی و مولائی الشیخ الامام سلطان الطریقة احمد بن محمد الغزالی به همدان که موطن من بود تشریف آورد. در صحبت وی در بیست روز بر من چیزی ظاهر شد که از من و ما غیر خود هیچ باقی نگذاشت و مرا اکنون شغلی نیست جز طلب فنا).

عین القضاة همدانی روش حسین بن منصور حلاج را داشته و در گفتن آنچه میدانسته بی پروائی میکرده است. از اینجا به دعوی الوهیت متهمش ساختـند و چون عزیزالدین مستوفی اصفهانی وزیر سلطان محمود بن محمد بن ملکشاه سلجوق به او ارادت داشت، به آزادی هر چه میخواست میگفت و هیچ کس بر وی چیزی نمی گرفت تا قبول عام یافت.

اما چون وزیر سلطان بر اثر دسیسه های وزیر، ابوالقاسم قوام الدین درگزینی به حبس افتاد و در تکریت به قتل رسید؛ عین القضاة همدانی نیز که در اثر دوستی عزیزالدین مستوفی با قوام الدین درگزینی مخالفت داشت مورد مؤاخذه و غضب وزیر جدید واقع گردید. بدین صورت که قوام الدین مجلسی ترتیب داد و از جماعتی عالمان قشری حکم قتل عین القضاة را گرفت. و سپس دستور داد تا او را به بغداد بردند و در آنجا به زندان کردند.

عین القضاة در زندان به تألیف کتاب شکوی الغریب عن الاوطان الی علماءالبلدان، پرداخت. در آخر او را به امر قوام الدین درگزینی از بغداد به همدان بردند در شب چهارشنبه هفتم جمادی الثانی سال 525 هجری بر در مدرسه ای که در آن به تربیت و ارشاد مریدان و وعظ می پرداخت بر دار کردند. سپس پوست از تنش کشیدند و در بوریائی آلوده به نفت پیچیده، سوزانیدند و چون حسین بن منصور حلاج خاکسترش را بباد دادند. با او همان کردند که خود او خواسته بود:

ما مرگ و شهادت از خدا خواسته ایم و آن هم به سه چیز کم بها خواسته ایم

گر دوست چنین کند که ما خواسته ایم ما آتش و نفت و بوریا خواسته ایم


او نزدیك به ۹ سده پیش، نوجوانی خود را در خراسان، مركز علم و ادب آن زماننزد فیلسوف و دانشمند بزرگ، عمر خیام نیشابوریو استادانی مانند محمد حِمَویه گذرانید و آموزش دید. احمد غزالی از‌عارفان بزرگ و همراستای فكری ابن سینا، استاد دیگرعین القضات که در برابر برادرش محمد غزالیکه غرق در دگماتیسم و بنیادگرایی و دشمن سرسخت فلسفه بود، راه فلسفه می رفت، عین القضات را قرة العین” (نور دیده) نام نهاد. عین القضات اندیشمند و روشنگری ست آزادیخواه. در نوجوانی به فراگیری دروس دینی روی آورد. هم زمان با فراگیری دانش زمانه ی خود، به کنکاش و بررسی ادیان پرداخت و در روند جستجوگری‌های خویش، به یاری تعقل، باورهای ایمانی خویش را مورد تجدید نظر قرار داد. آنگاه با تابیدن نور دانش و چالش در ذهن، در ده ساله‌ی پایان عمر كوتاه خویش، به این گذار رهنمون گردید كه تا برهان‌های برآمده از خرد را به جای پیش انگاره های ایدآلیستی و ایمانی مذهبی بنشاند و دگم هایی همانند آفریده شدن عالم، واجب الوجود، علم خدا، بازگشت،روز قیامتو بهشت و دوزخ ووو را به تمامی مردود شمارد. پس از این ردٌ ونفی است كه تمامی تبلیغات مذهب را دام وفریبمی‌نامد و حتا دیدگاه استاد خویشاحمد غزالیرا ناپذیرفتنی می‌شمرد. آموزش های علمی ابن سینا، به ویژه نوشته‌های فلسفی آمده در كتاب اضحَویابن سینا كه به سبب آن از سوی امام محمد غزالیتكفیر وی را به همراه داشت، پذیرا می گردد. عین‌القضات ، در سن ۲۴ سالگی، مشهورترین كتاب فلسفی خویش زُبدَة الحقایق”(زبده) را به نگارش در آورد. عین القضات، بیش از شش سده پیش از دكارت و اسپینوزا و كانت، به فسلفه ی قائم به ذات بودن اشیاءیا به مفهوم شیی در خودپی برد. دكارت (۱۶۵۰-۱۵۹۶) برآن بود كه پاره ای از شناخت ها از راه عقل به دست می‌آیند. وی بر آن بود که «هیچ چیزی را بی آنكه آشكار و مشخص به حس، درك نكرده ایم، نمی توانیم بپذیریم». دكارت با پیش نهادن حكم می اندیشم، پس هستم» برآن است كه «موجودی اندیشنده فهمیدن» ، یقینی شهودی است، اما او از خویشِ ناكامل خود به باورِ وجودی كاملرسید و این باور را همانند یقینِ هر كه اندیشید، پس هست، وجود خدا را یقین پنداشت. دكارت شكافی عمیق بین هستی اندیشه و هستی ماده، كشید و تشكیل هستی را از دو گوهر كاملاً مجزا، یعنی اندیشه و ماده دانست. در نخستین سال های ۱۷ میلادی، دكارت، به این حقیقت كه می اندیشم، پس هستم، هسته‌ی شناخت فلسفی- علمی خویش را در برابر شكاكان بنیان می گذارد و اما دوآلیسمروح و جسم نگرش ارسطویی- افلاتونی در دیدگاه او ماندگار می‌شود. دکارت، جانوران را حیوان- ماشینمی نامد و كاربرد چنین برداشت فیزیك ابزاری را نیز برای انسان در نظر گرفته و با قوانین مكانیك، توضیح پرداز می شمارد. دكارت، شناخت پذیری ماده را نه از راه حواس(تجربه)، كه از راه تعقل (ذهن) و مكاشفه شدنی می داند. با نگرش دكارت، عقل به معنای قدرت درك مفهوم می باشد و صورت كلی چیزها، یعنی درك كلیت را می تواند، اما ذهن از آنجا كه بر این كوشش است تا به كمال دست یابد و از آن‌جا كه این فقط ذهن روشن دارای مفهوم كمال در خویش، پس می تواند به‌وسیله روش شناختی (متدولوژی) به كمال مطلق دست یابد. به بیان دیگر، شناخت نهایی همان مكاشفه است. به دید دكارت، مفاهیم كلی در ذهن جای دارند و اندیشه‌ها در بیرون از خود آدمی اند و در بیرون جهان محسوس،‌ موجود. به‌یاری مكاشفه، یا كشف شهود- “اشراقتابش درك بی واسطه به دلیل بی چون وچرا بودگی، آن چنان روشن و بدیهی است كه نیازی به استدلال ندارد. همانند خورشید، كه نماد حقیقتِ خویش است؛‌ و به بیان مولوی آفتاب آمد دلیل آفتاب”. گزاره‌ی «انسان هست»، امری آشكار و بدیهی است، این درك بی واسطه به وسیله‌ی خودِ بودن، هستم می اندیشمیا می اندیشم، پس هستم، خود به هیچ برهانی نیازش نیست. دكارت، هرچند شناخت را به یاری حواس (تجربه) انكار نمی كند، اما نقش انجامین را به تجربه وا نمی گذارد. “من، وجود خود را دریافت می كنم، هستی خود را بی واسطه می فهمم، این دریافت نه حسی است نه استدلالی، مكاشفه‌ای‌‌ست از راه ذهن بی نهایت. «اسپینوزا» (۱۶۷۷-۱۶۳۲) نیز به « وحدت وجود» باور داشت و به سبب باورهایش و بیان گزاره‌ی «همه چیز در خداست و خدا در همه چیز است» از كلیسا رانده شد. «اسپینوزا» با ردّ دوآلیسم دكارت طبیعت و ماهیت چیزها را به یك گوهر واحد، به هستی یگانه که گاهی خدا و یا طبیعت اش می خواند، جمع می‌بندد. طبیعت اسپینوزایی، ساختاری است هم از ماده وهم از اندیشه”. وی دیدن همه چیز از چشم انداز ابدیت شدنی می‌شمارد زیرا که هدف، دریافت هرچیز با ادراك همه جانبه» است. ایمانوئل كانت (۱۸۰۴-۱۷۲۴)، نیز همانند عین القضات، چیزهارا شناخت پذیر می دانست و برآن بود كه: در ادراك ما از جهان هم حسو هم عقلدخالت دارد. در اینجا كانتبه بیانی هم آمپیریستاست و هم راسیونالیست، زیرا كه عقل گرایان، پایه شناخت (معرفت) انسان را همه در ذهن می‌دانند و تجربه گرایان، شناخت جهان را همه زاییده ی حواس انسان می شمارتد. كانت، زمان ومكان را « دو صورت شهود» انسان می‌خواند و برآن است كه درك حسی چیزها در زمان و مكان، ذاتی انسان است». كانت، زمان ومكان را فراسوی انسان نمی داند، بلكه این دو مفهوم را وابسته به حالت آدمی می شمرد. كانت می گفت: « زمان و مكان، حالات حسی ماست، نه صفات جهان فیزیكی.» «هم ذهن با چیزها تطبیق می یابد و هم چیزها در ذهن انطباق پیدا می كنند». [« بین شیی در خود» و «شیی در نظر من، تمایز است»]، یعنی كه شناختِ قطعی چیزها نا ممكن است. به برداشت كانت، دو عنصر اما به شناخت انسان از جهان یاری می رسانند:” احوال خارجی پدیده كه از راه حواس(تجربه) یعنی «ماده شناخت» و دیگری احوال درونی(عقلی) خود انسان یعنی« صورت شناخت»، تا علت هر رویدادی را دریابد. در رابطه با اثبات خدا و نفی آن، كانت بر آن بود كه عقل و تجربه، هیچ یك مبنای استوارى برای اثبات وجود خدا نیستند. كانت، برای حل این بن بست دین، راستای دینی تازه ای گشود و گفت «آنجا كه پا ی عقل وتجربه می لنگد، تهی گاهی پدید می آید كه می توان آن را با ایمان پُر كردكانت، این باور دینی را وظیفه‌ی اخلاقی انسان می شمرد. كانت، مسیحیت را با چشم بستن بر عقل وتجربه، نجات بخشید. ایمانوئل كانت، ایمان به «بقای روح»، ایمان به « وجود خدا»، و ایمان به « اختیار انسان» را « انگاره‌های عملی« نامید و اخلاق(وجدان فردی) را مفهومی مطلق بخشید. كانت در كشمكش بین عقل و تجربه راهی میان بر می یابد: « دو چیز ذهن مرا به بهت و شگفتی می‌افكند و هرچه بیشتر و ژرفتر می‌اندیشم، بر شگفتی‌ام می افزاید: یكی آسمان پر ستاره اى كه بالای سر ماست و دیگری موازین اخلاقی كه در دل ماستبا این برداشت است كه افلاتون، عین القضات و دكارت را در كنار هم و در آیینه ی مکاشفه می بینیم. دكارت و كانت و نیز عین القضات، گویی این بیان افلاتون را بازگویی می كنند: «نفس مانند چشم است، چون متوجه چیزی شود كه بر آن نور حقیقت و هستی تابد، آن را درك می كند و روشن می گردد، اما چون به دنیای نیم تاریك كون وفساد توجه كند، ازآن فقط وهمی به دست می آورد و درست نمی بیندافلاتون دنیای « مُثُل» را دیدن چیزها در پرتو آفتاب می نامد. افلاتون چشم را به نفس (عقل) و خورشید را به مانند سرچشمه‌ی نور حقیقت تشبیه می كند. افلاتون تفاوت میان بینش روشن عقل و بینش آشفته‌ی ادراك حسی را به یاری مثال حس بینایی ثابت می كند. این اندیشه به دكارت و كانت و آگنوتسیست هایی همانند هیومو لاككه وجود ماده در بیرون از ذهن را می پذیرفتند اما، در برابر شناخت پذیری پدیده های مادی، لاادری گرینگرش می‌ساختند، گسترش می یابد. اما عین القضات، گرچه با بیان همان عشق افلاتون، اما در بیان شناخت پذیری «چیزها» گامی فراتر از دكارت، اسپینوزا و كانت برداشت. كانت، با آنكه وجود ماده را در خارج از ذهن می پذیرد، اما شناخت پذیری ماده را به «ما نمی دانیموا می گذارد. عین القضات نزدیك به هزا رسال پیش، هستی را به یاری عقل و دانش ، شناخت پذیر می داند. اندیشه های فلسفی- علمی عین القضات در باره‌ی مفاهیم علم، شناخت، عقل و بصیرت، نشانه‌ی چیرگی و دیدگاه های خردمندانه‌ی این عارف است. به دید عین القضات: عقل، عالی ترین و كامل ترین نماد و فرآورده ی پیچیده ترین و كامل ترین ماده روی زمین،(“مغز”) سرچشمه شناخت است. عقل به بیان پارامندیس(۵۱۵-۴۴۰ پیش از میلاد) تنها داوری است كه حقیقت را تشخیص می دهد. به بیان عین القضات «هرچه كه بتوان معنای آن را به عبارتی درست و مطابق آن، تعبیر نمود، علم نام دارد.” و معرفت (شناخت) به آن معناست كه «هرگز تعبیری از آن متصور نشود، مگر به الفاظ متشابه». به بیانی، این تعریفی‌ست از حقیقت یعنی بازتاب واقعیت عینی در ذهن انسان. ” و بصیرت چشم درون انسان است كه هرگاه این چشم باز شود، بدیهیات عالم ازلی را درك خواهی كرد.” این بیان، تاییدی است بر قدیم بودن هستی و اینكه هست از نیست پدید نیاید”. بیان دكارت، ششصد سال پس ازعین القضات است كه وی این آگاهی را مكاشفه نامید. عین القضات بر آن است كه چشم عقل مانند پرتو آفتاب و بصیرت، خود خورشید است؛ عقل یا خرد برای شناخت حوزه‌ی دنیای مادی موجود در زمان ومكان، عملكرد می یابد و بصیرت، ادراك فراحسی شهود از دیدگاه او در متافیزیك ره می‌جوید. عین‌القضات به مانند یك خردگرا (راسیونالیست) تا آنجا توان پرواز در این وادی دارد که دستاوردهای دانش زمانه و زیستی‌اش، میدان بازگشایی پیچیدگی ها، برداشت و ارزیابی پدیده ها و پرسش ها را شدنی می ساختند. اما، اندیشه اش گاهی تا آن فراسوی اوج می‌گیرد كه به ماتریالیسم و روش شناختی دیالكتیكی نزدیك می شود، آنگاه كه شرایط عینی و علمی زمانه و زندگانی اش، تبیین پدیده‌های پیچیده را ناشدنی می گردانند، به «آگنوتیسیسم» نزدیك می گردد. اما در«نمی دانم» لاادری گری های نمونه‌ی «جان لاك» و «هیوم» نمی ماند. پس به بصیرت راه می جوید تا به شناخت پذیری «چیزها» برسد. عین القضات ماده را قدیم می داند، نه‌آفریده شده(حادث)، اما به متافیزیسم هم چشم دارد. با این حال، متافیزیکی كه از دید وی شناخت پذیر است، اما با « چشم بصیرت كه خود خورشید استچنین نگرشی یك اعتماد به نفس بزرگ انسانی، یك اراده سترگ و ضد دینی را به نمایش می‌گذارد، و با اعلام جنگ با دین، نشانه دارد. عین القضات در مهمترین كتاب فلسفی خویش، «تمهیدات»، همانند ابوسینا،« معاد» (بازگشت) یكی از مهمترین اركان و اصولی دین اسلام را غیرعقلانی و مردود می شمرد. عین القضا ت، در این كتاب آشكارترین دیدگاه های «انسان خدایی» ، «وحدت وجودی» ، ضد دینی و الحادی خویش را بی پروا آشكار می سازد. آموزش های او در این كتاب، جوانه های زندگی پرفروغ و زیبنده‌ی یك فیلسوف جوان در آستانه شكوفایی را بازتاب می دهد و عین القضات بی باك و حلاج وار، دیدگاه های انقلابی و روشنگرانه‌ی خویش را همه جا تبلیغ می كند و به بیداری جامعه و حقیقت جویی ‌خویش می‌كوشد. او دشمن نادانی و خرافات دینی‌ست و حفره‌های خوفناک دین را می شناساند؛ پس حكومت و دین حاكم، به همراه شریعت‌مداران، سخت بیمناك می شوند. دستور بازداشت وی از سوی خلیفه‌ی بغداد و فقیهان داده می شود. عین القضات دستگیر و دست بسته به زندان بغداد روانه می گردد. در سن سی و سه سالگی در زندان، كتاب «شكوی الغرایب» را به زبان عربی می نویسد. این كتاب ارزنده را دفاعیه عین القضات می شمارند. “زندان و زنجیر و اشتیاق و غربت و دوری معشوق البته بسیار سخت است.” اما، همه این شنكنجه ها را می پذیرد و در برابر دین و دولت طبقاتی، تن به تسلیم نمی سپارد. سرانجام در سن سی وسه سالگی در « شب هفتم جمادی الآخر سال ۵۲۵ هجری» (۵۰۹ خورشیدی )/ ۱۱۳۰ میلادی ، آیت‌الله های در بار خلیفه و حوزه نشینان موقوفه خوار، کشتن‌اش را فتوا می‌دهند. حقیقت، با مرگی،‌هزار بار مردن و سوختن، بر دار می شود. نوشته‌های عین القضات،‌ بسیار بوده و با زبانی روان و پرشور نگاشته شده و در همان حال، پربار و آموزنده‌اند. « رساله‌ی لوایح»، «یزدان شناخت»، «رساله‌ی جمالی»، «تمهیداتیا «زبدة الحقایق» ‌و نامه‌‌های بسیاردراین شمارند و بی شک نوشته‌‌ها و یادداشت‌هایی که دین ودولت طبقاتی را به تهدید می گرفته‌اند، برای همیشه از میان رفته‌اند. عین القضات در یکی از نوشته‌های خویش، درآن هنگام که حتا هنوز از مذهب فاصله نگرفته است «در بیان حقیقت و حالات عشق» چه شیوا و توانا می نویسد: “ای عزیز... اندر این تمهید، عالم عشق را خواهیم گسترانید. هرچند که می کوشم که از عشق درگذرم، عشق مرا شیفته و سرگردان می دارد، و با این همه، او غالب می‌شود و من مغلوب. با عشق کی توانم کوشید؟

کارم اندر عشق مشکل می‌شـــود خان و مانم در سر دل می‌شــــود هرزمان گویم که بگریزم زعشق عشق پیش از من به منزل می‌شود

... در عشق قدم نهادن،‌ کسی را مسلم شود که با خود نباشد، و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است، هرجا که باشد جزاو رخت دیگری ننهند. هرجا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند... کار طالب آن‌ست که در خود،‌ جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است، بی‌ عشق چگونه زندگانی؟ » و چه این بیان به نگرش «اریک فروم» در «هنر عشق ورزیدن» نزدیک است که می گوید: «عشق پاسخی ست به پرسش وجود انساناریک فروم، همانند عین‌القضات، عشق را فدا کردن می‌‌نامد، اما درست به برداشت وی نه مجنون وش و خود-آزار، بلکه آن فدایی که نه «ترک چیزها و محروم شدن و قربانی گشتنو چنین از گذشتن از خویشتنی ست که «فضیلت» و «برترین برآمد انسانی‌اش می‌نامد. عشق نیرویی‌ست تولید گر عشق. به بیان کارل مارکس، «عشق را تنها می‌توان با عشق مبادله کردو در چنین مبادله‌ای ست که اصالت فردی در باز تولیدی انسانی به برآیند پیوند‌ها تکامل می‌یابد. به اینگونه، عشق به بیان و چشم انداز عین‌القضات، نوعی بیان اجتماعی است، نه میل و نیازی فردی. درعشق پیوستار عشق، فدا و عشق، مکاسفه است و انکشاف، کشف انسان نوعی است، کشف انسان به مفهوم خویش و انسان اجتماعی و همزمان، انسان عاشق، عاشق هستی، عاشق انسانی دیگر، عاشق زندگی، که انسان غیر عاشق به انسان بودگی خویش پی نمی جوید و چنین بیگانه با عشقی، بیگانگی با خویشتن است و ستیزه گر با خویشتن خویش و بودوارگی‌اش بی‌هوده و ناگوار. این سیر و سلوک و مکاشفه، هم نیازمند مهربانی‌ست و هم آگاهی، هم خرد را چشم است و هم بصیرت را خورشید درون؛ دیدن با چشم دل، اشراق و چیرگی بر، از خود بیگانگی وشیی‌وارگی، در این وادی پر خوف و راز، باید که «جمله جان شوی، تا لایق جانان شوی». عشق پدیده‌ی منطقی و بلوغ است. تکامل و رشد طبیعی را پویه‌گر و پرورشی طبیعی است، انسان - سرشتی و گوارا. این‌گونه است که عین‌القضات و حلاج به عشق می‌نگرند، به دریای بی‌کران و قد افراخته، سر برافراشته می‌روند در آةش، جان می‌بازند، اما ظفرمندانه. ۱۹۹۸(بازنگری ۲۰۰۳)

آثار

تألیف عین القضاة همدانی به شرح زیر است:

تمهیدات، رسالة زبدةالحقایق، رساله یزدان شناخت، شکوی الغریب عن الاوطان الی علماء البلدان، کتاب قری، العاشی الی المعرفةالعوران و الاعاشی، تفسیر حقایق القرآن که ناتمام ماند و چند کتاب و رساله دیگر.

رساله لوایح- تمهیدات- رساله جمالی مكاتیب و.....

منابع

· مصنفات عین‌· القضات همدانی،· (زبده،· تمهیدات،‌· شکوی‌· الغرایب) جلد یک،· به کوشش عفیف غسیران،· انتشار دانشگاه تهران،· سال ۱۳۴۱.

· اداره کل میراث فرهنگی استان همدان

· مصنفات عین‌· القضات همدانی،· (زبده،· تمهیدات،‌· شکوی‌· الغرایب) جلد یک،· به کوشش عفیف غسیران،· انتشار دانشگاه تهران،· سال ۱۳۴۱.

· گنجینه سخن،· ج ۲،· ذبیح‌· الله صفا.

· حلاج ،· علی میر فطروس.

· تاریخ فلسفه غرب،· برتراندراسل،· ج ۱-۲،· برگردان نجف دریابندری.

· هنر عشق ورزیدن،· اریک فروم،· برگردان پوری سلطانی.

· جان هاسپرس،· در آمدی بر تحلیل فلسفی.

<<ویکی پدیا>>

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 6:57  توسط mehdi  |